تاج السلطنه
38
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
فرياد زده ، گفتم : « اللَّه اكبر ! شما به چه اطمينان اين رسالت را قبول كرديد و براى چه چنين صحبتى را با من داشتيد ؟ درحالىكه مىدانيد من در تحت حمايت مادرى به اين سخت رفتارى و پدرى به اين عظمت و قهارى هستم . و گذشته از اين ، من در مقابل پدر آسمانى ، خود را به ديگرى تفويض نموده و امروز مال او هستم . من هيچ قدرتى و استطاعتى ندارم ؛ بيچاره [ و ] عاجزم . گذشته ازين مطالب ، من نمىفهمم دوستى [ را ] ؛ چه ، جز دو نفر كس را دوست نداشتهام . مادرم و پدرم را دوست مىدارم . بيش از اين دو نفر ، كس را دوست نخواهم داشت . آه ! آه ! خدا نكند من با اين اسارت و سخنى كه دارم ، خيالم مشوب ، اختيار دلم از دستم برود . خانم ! خانم ! مستدعيم مرا به حال خودم گذاشته ، گمراهم نكنيد و ازين صحبتها اجازهى گفتن نداريد . » گفت : « مقصود از اظهار اين مطلب ، جز اين نبود كه اگر شما هم او را دوست مىداريد و به او قول دوستى مىدهيد ، او مىتواند قلم بطلان بر عقد و عروسى شما كشيده و شما را براى خودش عروسى كند . » گفتم : « اين كار امكانپذير نيست ؛ زيرا كه پدر من سلطان و مقتدر ، هيچ روزى اين اقدام را نخواهد كرد . زيرا كه سلاطين را فقط اقتدار به قول و استقامت [ است ] . ديگر اينكه ، همين روزها عروسى خواهر من با اين جوان شروع مىشود . از طرف من بگوئيد : من راضى به اين مطلب نيستم و ابدا ازين موضوع حق گفتگو نداريد . » پس ازين كلام از جاى برخاسته ، به او گفتم : « برويم ! » سكوت كامل چون سكوت مرگ فورا ايجاد ؛ ما دو نفر هركدام به فكر مخصوص خود مشغول ، و خيلى با تأنى به طرف خيابان حركت كرديم . بوى گل و شكوفه از اطراف مشغول عطرافشانى بود ، و نسيم ملايم خنكى بر چهرهى برافروخته و سوز ماتم مىوزيد . در زير پاى خود ، ورطهى عميقى ملاحظه مىنمودم كه به انواع اقسام گلهاى خوش رنگ الوان ، روى او را پوشيده كه به اندك لغزش درو سرنگون خواهم شد . يك رشته خيالات جديدى در من توليد ، كه خالى از وحشت و هراس نبود . قلبم به قدرى گرفته مرتعش بود ، كه به هيچ علاجى قادر بر توقفش نبودم . [ 35 ] به همين حال ، پس از چند دقيقه رسيديم همان مكانى كه پرستارها منتظر من بودند . دده جانم با كمال ملايمت و ملاطفت مرا ملامتها كرد كه : غيبت من تمام اين باغ را گردش كرده و شما را نيافتهام ؛ كجا بوديد ؟ مادرش آمد و شما را نديد . متغير شد و خيلى اوقات تلخ در عقب شما آمد . من فورى يك لرز عصبانى در خود مشاهده كرده ، گفتم : « من در كنار درياچه ، با آن خانم روى نيمكت نشسته ، تماشاى ماه را مىكرديم و پر دور از اينجا نبوديم . » درين بينها پدرم از « اتاق خوردنگاه » بيرون آمده ، خيلى بشاش و خوشحال شروع به گردش كرد . وقتى كه به من رسيد ، بىاندازه ملاطفت و مهربانى كرد ، و خيلى تماشا كرد با انعكاس چراغ بزرگ گازى كه به روى من و لباسهاى من افتاده بود . پس از آن ، چند عدد پول طلا به من داده ، با خانم همراه من شروع به صحبت كرد .